چشمم روکه بازکردم حدود ساعت9 شب بود تقریبا دوساعتی میشدکه خواب بودم اگه به من بود دوست داشتم تافرداصبح موقع مدرسه ازخواب بیدارنمیشدم
ولی این وسط فقط من مهم نبودم باید دل همه رو به دست می اوردم
ناسلامتی من شیطونک خونه محسوب میشدم
وکوچکترین اخم وناراحتی ازسوی من همه روبه هم میریخت.یه نگاه به گوشیم انداختم ودیدم 5تا تماس ازدست رفته دارم که همش مربوط به رضا میشد
ولی حتی دلم نمیخواست بهش پیام بدم وببینم چه کارم داشته یاحداقل ازنگرانی درش بیارم
برای خواندن ادامه ی این فصل به ادامه مطلب مراجعه کنید
ادامه مطلب...
وقتی گوشی زنگ خورد اصلا دوست نداشتم ازکیفم درش بیارم وببینم کی پشت خطه
چون مسلماکسی نبود که باعث رضایت من باشه
ولی چاره ای جز جواب دادن نداشتم
بابی میلی تمام
گوشی روبرداشتم.بدون اینکه نگاهی به صفحه اش بندازم دکمه ی پاسخ روزدم وگوشی روکنارگوشم گذاشتم.
ادامه مطلب...
سلام
مرسی ازکسایی که بهم سرزدن وخواستن داستان روبدونن دیگه بیشترازاین
منتظرتون نمیذارم و خستتون
نمیکنم
ازپست بعدی میریم سر داستان
میخوام قضیه رو موبه مو براتون تعریف کنم
درسته خودم عذاب میکشم ازمرور دوباره ی خاطراتم ولی پیش خودم گفتم شاید شماها وقتی ازموضوع خبردارشدید
بتونید کمکم کنید
دوستتون دارم 
سلام دوستای خوبم
نوشته ی قبل حرف دل منه به یه بی معرفت
کسی که تمام زندگیم به بودنش بنده ازتون میخوام که پست قبل رو تااخر بخونید
اگه خوشتون اومد وعلاقه ای به دوستن ماجرا داشتید
برام نظربذارید
تا داستان روازروزاول براتون تعریف کنم
بهتون قول میدم که ازصدتا رمان جالبترباشه
چون همش حرفاواتفاقات واقعیه یه داستان عشقی پرتلاطم
اگه ازطرزبیانم هم خوشتون نیومد ایراد کاررو بگید
هروقت نظراتون وکسایی که مشتاق به شنیدن داستان بودن
اندازه ای بشه که باعث بشه من بیام و بنویسم
شروع میکنم به تعریف کردن رمان منو عشقم
منتظرتونم تانظربدیدومن دوباره برگردم...
همش چندساعت ازآغاز سال جدید میگذره...
بهارازراه رسیدو به قول بقیه همه چیدوباره نو وتازه میشه...
میگن باید همه چیزروازنوساخت.ازنوشروع کرد.توقع دارن که زندگی رنگ تازه ای به خودش بگیره
که سعی کنیمکاری کنیم که
روی خوش بهمون نشون بده.اینکه باعث جذب اتفاقات خوب ونیک توزندگیمون بشیم
من خودم جز روشنفکرایی بودم که همیشه سخنرانران وسخنگوی خوبی هستم همیشه جورایی برای دیگران لالایی میخونم که
به خواب زمستونی میرن ولی..
وقتی نوبت به خودم میرسه قرص خواب هم نمیتونه خوابم کنه هیچ چیز جز؟؟؟؟
حالم خرابه داغونم.له شدم...خوردشدم انقدرشکسته شدم که حتی خودمم گاهی توشناخت خودم دچارتردیدمیشم
دوست داشتم امسال رومتفاوت شروع کنم
خیلی وقت بود که داشتم برای چجوری گذروندن سالی که پیش رودارم نقشه میکشیدم
هزارتافکروبرنامه توسرم داشتم...اینکه تو رو دوباره به زندگیم برگردونم
دیوارهایی که بینمون به وجوداومده بود روبردارمو به جاش یه پل ارتباطی محکم بسازم
که هیچ نیرویی قادربه شکوندنش نباشه که بتونیم مثل گذشته ها لحظه هام روباتو ودرکنارتو بگذرونم
چه توشادی وچه توغم.چه توخل وچل بازیاتو چه تومعدود لحظاتی که جدی میشدی
که بتونم مثل همون موقع ها صدات کنم
زندگـــــــــــــیم
ادامه مطلب...